Fate is predetermined
part: 75
توی ماشین سکوت سنگینی بود و هیچکدوم نمیخواستن این سکوت رو بشکنن
الیزا داشت فکر میکرد که شاید بهتره یکم با جونگکوک حرف بزنه و حالشو بپرسه ولی سکوت رو ترجیه داد
وقتی رسیدن اپارتمان هرکدوم بدون هیچ حرف اضافه ای رفتن اتاق هاشون
ساعت نزدیک ۱۲ و ربع نیمه شب بود و الیزا هرچقدر توی تخت تکون میخورد خوابش نمیبرد
از تخت پایین اومد و با احتیاط به سمت اشپزخونه رفت تا شیر گرم کنه و بخوره
شیر رو ریخت توی شیر گرم کن و روی جزیره اشپزخونه نشست و منتظر موند
الیزا درحال چک کردن گوشیش بود که صدایی از پشتش اومد
-:بیداری؟
+:عا....اره...خوابم نبرد
الیزا از جزیره پایین اومد و به گاز نزدیک شد
جونگکوک هم اومد کنارش و به گاز نگاه کرد
-:شیره؟
+:اره، خوابم نبرد گفتم برای خودم شیر عسل درست کنم
-:اها
+:تو چرا بیداری؟
جونگکوک روی صندلی پشت جزیره نشست و دستی به صورتش کشید
-:از فکر و خیال خوابم نمیبره
الیزا شیر رو توی دوتا لیوان ریخت و مقداری عسل اضافه کرد
یکی از لیوان ها رو جلوی خودش و اونیکی رو جلوی جونگکوک گزاشت
+:فکر و خیال درباره شرکت؟
جونگکوک درحالی که لیوان رو توی دستاش گرفته بود نگاهی به الیزا انداخت و با سر تایید کرد
الیزا با دو دلی و شک دستی روی شونه جونگکوک گزاشت
+:میدونم خیلی تحت فشاری ولی زیاد به خودت سخت نگیر
جونگکوک نگاهی به دست الیزا انداخت و بعد تو چشماش نگاه کرد
-:نمیشه، دست من نیست
الیزا مشغول حل کردن عسل توی شیر شد" دیگه واقعا نمیدونم ازت متنفر باشم یا دلم برات بسوزه"
جونگکوک از حرف یدفه ای الیزا خنده ای کرد
توی ماشین سکوت سنگینی بود و هیچکدوم نمیخواستن این سکوت رو بشکنن
الیزا داشت فکر میکرد که شاید بهتره یکم با جونگکوک حرف بزنه و حالشو بپرسه ولی سکوت رو ترجیه داد
وقتی رسیدن اپارتمان هرکدوم بدون هیچ حرف اضافه ای رفتن اتاق هاشون
ساعت نزدیک ۱۲ و ربع نیمه شب بود و الیزا هرچقدر توی تخت تکون میخورد خوابش نمیبرد
از تخت پایین اومد و با احتیاط به سمت اشپزخونه رفت تا شیر گرم کنه و بخوره
شیر رو ریخت توی شیر گرم کن و روی جزیره اشپزخونه نشست و منتظر موند
الیزا درحال چک کردن گوشیش بود که صدایی از پشتش اومد
-:بیداری؟
+:عا....اره...خوابم نبرد
الیزا از جزیره پایین اومد و به گاز نزدیک شد
جونگکوک هم اومد کنارش و به گاز نگاه کرد
-:شیره؟
+:اره، خوابم نبرد گفتم برای خودم شیر عسل درست کنم
-:اها
+:تو چرا بیداری؟
جونگکوک روی صندلی پشت جزیره نشست و دستی به صورتش کشید
-:از فکر و خیال خوابم نمیبره
الیزا شیر رو توی دوتا لیوان ریخت و مقداری عسل اضافه کرد
یکی از لیوان ها رو جلوی خودش و اونیکی رو جلوی جونگکوک گزاشت
+:فکر و خیال درباره شرکت؟
جونگکوک درحالی که لیوان رو توی دستاش گرفته بود نگاهی به الیزا انداخت و با سر تایید کرد
الیزا با دو دلی و شک دستی روی شونه جونگکوک گزاشت
+:میدونم خیلی تحت فشاری ولی زیاد به خودت سخت نگیر
جونگکوک نگاهی به دست الیزا انداخت و بعد تو چشماش نگاه کرد
-:نمیشه، دست من نیست
الیزا مشغول حل کردن عسل توی شیر شد" دیگه واقعا نمیدونم ازت متنفر باشم یا دلم برات بسوزه"
جونگکوک از حرف یدفه ای الیزا خنده ای کرد
- ۱.۴k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط